تبليغاتX
هفت رنگ عشق
باور نمی کردم هرگز جدایی را.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط مرجان | 
به چشمای  تو سوگند که  عشقت واسه من رنگ جنونه

به  چشمای  تو  سوگند که  عشقت مثه آتیشه تو  قلبم

اگه یار تو باشم با این دستای  خستم واسه تو لونه میسازم  تو همین قلب شکستم

به چشمای  تو سوگند  به  چشمای  ناز  تو  سوگند

من اون  قد  پر  عشقم  من اون قد  پر دردم  که عاشقای  دنیا نمیرسن  به گردم

آخ  دیگه خواب  تو چشام نیست 

امیدی  تو نگام نیست

پر دردم و ای   وای ی ی ی   یه درمون  سر رام نیست 

      به چشمای ناز  تو  سوگند  که عاشقانه دوستت دارم 

من آن کوچه گرد شب انتظارم
                    
                                           که جز دیدنت...
 
                                       آرزوئی ندارم

                                                                 نگاهی برای خدا کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط مرجان | 

سلام به دوستای گلم.ممنون تو این یک سال فراموشم نکردید.سال نو بر شما مبارک.

سهراب جونم ای که از چشمام بیشتر دوستت دارم ساله نوبر شما و خانواده محترمتان مبارک .ا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط مرجان | 

گرچه دوری زبرم همسفرجان منی 

قطره اشکی و در دیده گریا ن منی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط مرجان | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط مرجان | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به هر كجا كه توانستم، نگريسته ام

فقط براي يافتن راهي

براي رسيدن به تو

كه مجبورت كنم، دوستم بداري

و در خورشيد در گردش بوده ام

در تعقيب تو

آيا نمي تواني ببيني كه در حال ديوانه شدن هستم

براي يافتن راهي كه به تو برسم، در تلاش هستم

آه نمي داني كه چه سخت تلاش مي كنم

و تلاش و تلاش

چه بايد بكنم

آيا بايد آب از ماه بياورم

آيا اين كاري است، كه بايد انجام دهم

كه تو را وادار كنم، دوستم بداري

آيا بايد ساحل را به دريا تبديل كنم

اين چيزي است كه از من مي خواهي

هر كاري كه توانسته ام انجام داده ام

بجز آوردن آب از ماه

 در عرش آسمان در جستجو بوده ام

و سعي در ربودن ستارگان داشتم

تا قلبت را مغلوب سازم

اما حتي اين هم كافي نيست

و هر كتابي كه مي شناسم را ورق زده ام

تنها براي يافتن واژه هايي كه

دنياي تو را لمس كنم و اندكي عشق از تو بستانم

هر آنچه مي توانم نثارت كنم به تو تقديم كرده ام

و نمي دانم، نمي دانم چه كاري باقي مانده است

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط مرجان | 

 دلم براي كسي تنگ است
 كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
 كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
 وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
 كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
 دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
 و در جنوب ترين جنوب
 هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و

يوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
 كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
 كسي .... دگر كافي ست

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط مرجان | 

دوســتــت دارم

 

اگر بگریم گویند که عاشق است.

 

 اگر بخندم گویند که دیوانه است.

 

 پس میگریم و میخندم !

 

که بگویند یک عاشق دیوانه است!

 

 تقدیم به آنکه عاشق دیوانه ام کرد (مواظب خودت باش)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط مرجان | 

خصوصيات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی...
سن ۱۴ سالگی: تازه توی اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختی!)
سن ۱۵ سالگی: ياد می گيرن که توی خيابون به مردم نگاه کنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد!
سن ۱۶ سالگی: توی اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنيس هم گيتار می زنن!
سن ۱۷ سالگی: يه کمی مثلا آدم ميشن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!)
سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بينن ، تا پس فردا عاشقش ميشن! ... آخ آخ! آهنگهای داريوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!
سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابی گوش ميدن!
سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چی شده!
سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چيزی غير از اين بچه بازيها می بينن! (مثلا عاقل ميشن!(
سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابی می گردن!
سن ۲۳ سالگی: يکی رو پيدا می کنن! اما مرموز ميشن! (ديدشون عوض ميشه!(
سن ۲۴ سالگی: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت!
سن ۲۵ سالگی: عشق سيخی چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست!
سن ۲۶ سالگی: اين يکی ديگه همونيه که همه ی عمر می خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نميومدم!!!

خصوصيات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...
سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!(
سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!(
سن ۲۳ سالگی: همه ی خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما من  به اون چيزایی که نرسيديم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی!!!

مردها مثل«مخلوط کن»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط مرجان | 

سلام و خسته نباشي به شما دوستان عزيزم كه تو اين مدت وبلاگ هميشه غمگين منو

تحمل كرديد و با نظراتتون منو خوشحال و اميدوار ساختيد اكنون تصميم گرفتم كه با

 

 

فراموش كردنش (البته اگه موفق بشم) يه تغيير بزرگي به زندگي و وبلاگم بدم منظورم

از تغيير اينه كه از به كار بردن اشعار غمگين جلوگيري كنم و يه وبلاگ شاد و متنوع

 

 

بسازم تا حداقل جلوي شما دوستان شرمنده تر از اين نشم.

منتظر اپ بعدي باشيد!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط مرجان |